بیار ساقی باقی که جان جان‌هایی
بریز بر سر سودا، شراب حمرا را

دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری
بر او گمار دمی، آن شراب گیرا را

«زهی شراب که عشقش به دست خود پخته‌ست
زهی گهر که نبوده‌ست هیچ دریا را»

ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش
رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را

تو مانده‌ای و شراب و همه فنا گشتیم
ز خویشتن چه نهان می‌کنی تو سیما را؟

 

کل شعر از این آدرس قابل دسترسی است

http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh212/

تفسیر:

 شاه بیت عزل این بیت است که میگوید:

"زهی شراب که عشقش به دست خود پخته‌ست
زهی گهر که نبوده‌ست هیچ دریا را"

مصرع اول داره شراب را تقدیس میکند که عشق رو از خودش یافته و ساخته. و عشق را در درون خودش پخته است..... به خودشناسی رسیده و خود از خود جوشیده.

و درقسمت بعد «زهی گهر که نبوده‌ست هیچ دریا را» تشبیه شراب رو به یک چیز بزرگتر که همون گوهر هست تعمیم میده. ولی گوهری که در دریا و به سبب دریا ساخته نشده. خودش آتش درون داشته و خودش با خودشناسی خویشتن را پخته (مشابه همون شراب).

این گوهر همچنین میتواند اشاره به گوهر درونی انسان هم باشد. که احتمالا منظورش این هست که چه مقام بالایی هست اون مقام که خودت زاینده شرایط برای بلوغ و کمال خودت باشی و منتظر "دریا" و شرایط نباشی. به عبارتی "زاینده شرایط باشی، نه زاییده شرایط"....