ای صورت عشق ابد، خوش رو نمودی در جسد
تا رَه بری سوی احد، جان را ازین زندان ما
.
آمد ز جان بانگ دهل، تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل، از حبس خارستان ما
 

این ابیات از دیوان شمس مولانا «وحدت وجود» را متذکر می‌گردد. اینکه روح ما بر خلاف ظاهر و جسم ما، جداجدا و خودخواه نیست. روح همه‌ی ما از یک منشا سرچشمه می‌گیرد و هیچ‌کس بر دیگری برتری ندارد به هیچ کس نمی‌توان و نباید از بالا و به دیده‌ی تحقیر و تکبر نگریست. این نه فقط محدود به انسانها، بلکه قابل تعمیم به همه‌ی طبیعت و ورای آن، همه‌ی کائنات نیز هست. از این نگاه شاید دیدگاه برتری انسان بر سایر مخلوقات تحت‌الشعاع قرار گیرد و انسان موجودی در کنار و هم سطج بقیه کائنات باشد.. این مفهوم عبور از خودخواهی و ورود به دیگرخواهی و عشق به سایرین را در خود دارد که با گوش دادن به این نوای روح و تقویت معنویت در انسان (در قالب حس نوع‌دوستی) این جزءها به هم می‌پیوندند و از زندانی که جسم برای روح درست کرده و آن را تنها و در انزوا نگه داشته آزاد می‌کند.